قبل از هرچیز قلبم را می شکافم و قطره خونی به نام سلام هدیه می دهم
سلام
وای که چه قدر دلم برای همتون تنگ شده بود
راستش یه سفر کاری برای
سوشا پیش اومد که مجبور شدیم یه مدتی بریم دبی تا بتونه کارای شرکت رو سرو
سامان بده ازاونجا
که منم اصلا دلم نمی یومد سوشا رو تنها بذارم به همین
خاطر باهاش رفتم چون نمی تونستم توی اون کشور غریب همسرم رو تنها بذارم
و اولش قرار بود که فقط دوهفته اونجا باشیم اما طول کشید و هول و هوش
یک ماه ونیم شد
و تارا هرروز زنگ می زد وکلی غر به من می زد که تو قرار بود
فقط دوهفته اونجا باشی نه یک سال
و آخرش هم برمی گشت و می گفت که
اگه دستم به سوشا برسه سرشو می کندم می ذارم روی سینش تا بفهمه که
دیگه خواهر منو اینقدر از مادور نکنه
البته به ماهم خیلی سخت می گذشت
ما تا اون موقع اینهمه مدت از مامانم اینا دور نبودم حتی زمانی که رفتیم ماه عسل
و این اواخر که اونجا بودیم دیگه خیلی بهونه گیر شده بودم و همش به سر شوشویی
بیگناه و مظلومم
غر می زدم و همش بهونه های مختلف می گرفتم و کمترین
موضوعی کافی بود تا بشینم و گریه کنم و سوشای عزیز و همربونم هم دائم
بغلم مي كرد و می بوسیدم
و دلداریم می داد
خدایا به خاطر شوشویی
مهربونم که بهم دادی هزاران بار شکرت
و اونجا خیلی کم خونه بودم و همین
خاطر اصلا وقت نمی کردم که بیام وآپ کنم و از همه شما دوستای گلم هم
تشکر می کنم و البته مخصوصا از عسل خانوم گلم که از دستم ناراحت
شده بودن عسل جونم ببخشید

خوب بریم سر ماجرای خودمون
اونسال امتحانات من خیلی نتیجه اش خوب از کار در نیمومد
ولی سوشا تونست
با معدل خوب فارغ تحصیل بشه و همین که درس سوشا تموم شده بود برای
من کافی بود و من از این بابت خوشحال بودم
که بالاخره می تونیم زندگیمون
رو شروع کنیم اولش هم تصمیم داشتیم که همون تابستون عروسی کنیم و بریم
خونه خودمون
امادوباره تصمیمون بنابردلایلی تغییر کرد.اونسال مااولین مسافرت
مشترکمون رو رفتیم
که خیلی تجربه نازی بود شاید همه اولین مسافرتشون
با همسرشون رو برن شمال یا کیش و ... اما ما رفتیم جنوب ماهشهر و دخترخاله
سوشا هم خونشون اونجا بود
وای جای همتون خالی خیلی خوش گذشت
و فقط تنها مشکل من این بود که این دختر خالش یه دختر کوچولوی ناز به اسم
پرمون داشت و این کوچولو خیلی گریه می کرد شبا
روز خیلی آروم
بود ولی وای شب خدا به داد برسه خونه رو با همه و وسایل و آدماش درسته
قورت می داد
روز اولی که رسیدم اونجا دختر خالش خیلی ذوق زده شده
بود تا اون موقع هم ماهمدیگه رو ندیده بودیم و من همش به سوشا می گفتم
چهکار کنم من روم نمی شه بیام
اونم خیلی خونسرد بهم می گفت که هایدآ
وشوهرش خیلی خونگرم هستن
که واقعا هم همینطور بود روز آخری که می
خواستیم بیایم دل کندن ازشون برامون فوق العاده سخت بود
اونا اومدن فرودگاه
بندر امام سراغمون
و من اونجا بود که فهمیدم چه قدر در مورد اونا اشتباه
می کردم هایدآ خیلی دختر نازی بود و فقط هم ۲۰سالش بود اما می گفت که
سه ساله ازدواج کرده و سه ماهم هست که پرمون به دنیا اومده
و شوهرش
هم ارشی یا خیلی مهربون و شوخ طبع بود وقتی کنارش می شستی از خنده
منفجر می شدی
اونروز صبح ما ساعت ۱۰ صبح بود که رسیدیم و منم
حسابی خوابم می اومد فکر کنم از بندرامام تا خونه هایدآ اینا ۴۵ مین طول کشید
وقتی رسیدیم اول صبحانه خوردیم و بعدش من و سوشا یه خورده خوابیدیم تا
خستگیمون در بره
و نزدیکای یک بود که بلند شدم و دیدم که سوشا نیست
و از اتاق که اومد بیرون دیدم نشستن و دارن صحبت می کنن منم سلام دادم
و نشستم و چند دقیقه بعد صدای گریه پرمون کوچولو بلند شد
و هایدآ همون
طوری داشت می رفت سمت اتاق پرمون به من گفت اگه می خوای طناز جون
برو یه دوش بگیر فکر کنم مزه بده منم ازش تشکر کردم و سوشا هم حرف هایدآ رو
تائید کرد و گفت برم خستگی منو که از جونم خارج کرد تو هم برو خوبه و بنده
نیز رفتم که دوش بگیرم
و وقتی اومدم بیرون دیدم میز رو چیدن و فقط منتظر منن
عذرخواهی کردم ونشستم و ارشی یا حسابی موقع غذا سربه سر منو سوشا
گذاشت و همه حسابی خندیدیم و بعدش هم پرسید که برای بعدازظهرچه بر
نامه ای دارید که منو سوشا همه چیزو به خودشون واگذار کردیم و قرار شد که
بریم توی شهر و بگردیم البته اونقدر هوا گرم بود که نتونستیم زودتر از ساعت
۸ بریم بیرون
راستی گفتم توی شهر چونکه شوهر هایدا توی پتروشیمی بود
اونا توی شهرک صنعتی بعثت که تقریبا نیم ساعت با شهر فاصله داشت زندگی
می کردن
اونروز کلی خرید کردیم چون واقعا قیمت هاشون مناسب بود و البته
ارشی یا دائیم به ما گوشزد می کرد که قیمتهای گناوه و دیلم مناسبتره
شما هم اونشب توی یکی از رستوران های ماهشهر خوردیم
وای که چه قدر
غذاهاشون خوشمزه بود منو که تا حدی خوردم که دیگه در حال منفجر شدن
بودم و پیشنهاد دادم که یه کمی پیاده روی کنیم تا غذا هامون هضم بشه و که
هایدآوارشی یا گفتن برگردیم شهرک اونجا بریم پارک جلوی خونشون
آخه جلوی
هر سه تا آپارتمان یه پارک بود
و ماهم قبول کردیم و تا برگشتیم دیگه ساعت دوازده
نیمه شب بود ولی با این وجود پارک فوق العاده شلوغ بود
و هایدا به من گفت
تعجب نکن چون زندگی اینجا تازه از ساعت ۷و۸ شب به خاطر گرمای هوا شروع
می شه و ارشی یا برامون یخ دربهشت
خرید و تازشم کلی با هایدا تاب تاب
بازی کردیم
و سوشا و ارشی یا هم کلی بهمون خندیدن
ولی
ما کار خودمون رو می کردیم و دیگه تقریبا ساعت ۳ بعداز نیمه شب بود که رفتیم
خونه و می خواستیم مثلا بخوابیم که پرمون خانوم شروع کردن به گریه کردن
منم که اصلا حوصله گریه بچه رو نداره حسابی کلافه شده بودم و بالش رو
گذاشته بودم روی سرم که صدای گریه پرمون رو نشنوم و سوشا هم دائیم بهم
می گفت پس تو می خوای با نی نی خودمون چه کارکنی؟
و منم می گفتم
من که بچه نمی خوام تو اگه می خوای باید یه فکری به حال خودت بکنی اصلا
به من چه؟
فردای اونروز قرار شد که بریم گناوه از ماهشهر تا گناوه ۳ ساعت
راه بود درست جادش کویری امابه ما خوش گذشت و خیلی حوصلمون سر نرفت
اول که رسیدم چون دیگه موقع ناهار بود آقایون رفتن غذا گرفتن و رفتیم کنار دریا
خوردیم
و بعدش هم رفتیم توی آب که کلی مزه دادو همدیگه رو خیس کردیم
و بعدش هم که اونجا اون موقع اینطوری نبود که جدا باشه
البته الان هم
نمی دونم جدا شده یا نه چون دیگه نرفتم
خانوم ها از آقایون و برای خانوم
ها
دوش باشه بنابراین ارشی یا برامون چادر زد تا بتونیم ما لباسامونو عوض کنیم
و بعدش هم رفتیم توی بازاراش و حسابی خرید کردیم البته لباس های شیک
زیاد نداشت ولی گل ها و مجسمه و چیزهای ریز نازی داشت و مواد خوراکیش که
فوق العاده ارزون و مناسب و خوشمزه بود
و لوازم و تحریر های خوبو مناسبی
داشت و منم کلی دفتر های فانتزی و خودکاراکلیلی برای خودم و تارا گرفتم
آخه منو تارا عاشق خودکار اکلیلی هستیم
و اونشب هم شام رو گناوه خوردیم
و ساعت دوازده و اینا بود که دیگه برگشتیم ماهشهر و به فرداش هم رفتیم سمت
خرمشهر و آبادان خرمشهر که بودیم می خواستیم سوار قایق موتوری بشیم
که همش دیدیم ارشی یا مخالفت می کنه و می گه نه با پرمون صلاح نیست
و منم کفشیدم که پرمون بهانه است و نگو خودش می ترسه
ولی ما این
طوری با خودمون بردیمش
و من ماجرا رو برای سوشا گفتم و سوشا اولش
می گفت
نه فکر نکنم این به خاطر پرمون می گه ولی توی قایق
فهمید که پرمون بهونه است و کلی با سوشا خندیدیم
و اونشب تصمیم
گرفتیم که شام بریم پارک جلوی خونشون و شام هم از خونه ببریم سر راه وسایل
اسنک خریدن و خونه آماده کردیم و برای شام رفتیم بیرون وکلی هم خوش
گذشت و کلی بازی کردیم با هایدا وسوشا بدمینتون بازی کردیم و ارشی یا
هم همش بهمون می گفت می خواید برم براتون نوبت تاب بگیرم؟
و خودش
هم می خندید.ساعت یازده و چندمین بود که پرمون بی قراری می کرد و تصمیم
گرفتیم که بریم خونه و وسایل رو کمکشون بردیم تا در خونه سوشا توی راه به
من گفت موافقی بریم قدم بزنیم؟
منم که ازخدا خواسته قبول کردم
و اول
رفتیم وسایل رو گذاشتیم خونه و بعد اومدیم بیرون و حسابی هم عقشولی شدیم
و سوشا هم برام آلوچه گرفت و منم فقط سه تادونه بهش دادم و همشو
خودم خوردم و اونم همش می گفت آخه نمی دونم تو چهطوری اینو به این ترشی
می خوری؟
و فردای اونروز ما برای ساعت ۹شب بلیت داشتیم و بنابراین
تصمیم گرفتیم که جایی نریم و همش توی خونه بمونیم
و البته بعدازظهر ساعت
۵ رفتیم سینما فیلم چپ دست که سوشا قبلا دیده بودش و می گفت قشنگ
نیست حیف وقت که آدم برای اون بزاره
اما ما رفتیم . اونقدرا هم که سوشا می
گفت بد نبود
و ساعت ۷ از خونه دراومدیم تا به موقع برسیم و البته خیلی هم
زود رسیدیم و هواپیما هم ۱ساعت تاخیر داشت
خوب دوستای گلم بازم مثل همیشه طولانی شد
واقعا شرمنده
همتون رو خیلی دوست دارم
بوس
بوس
بوس
بای تا های دیگر