تبليغاتX
عاشقانه های منو شوشو جون
 

عاشقانه های منو شوشو جون

 
 

عشق

 
 
طناز
طناز

سلام به همه شما دوستای گل

ممنون ازاینکه به کلبه عشق منو
وهمسرم سرزدید.
اسم من طناز الته ازهمین حالا
بگم که اسم منو به دو صورت
می نویسن هم با (ت) وهم با
(ط)واسم همسر خوشملم هم
هم سوشاست مادرتاریخ10/2/86
هم آشنا شدیم و حالا هم می
خواهیم در تاریخ 5/1/88 باپیوند
جاودانگی ببندیم و امیدوارم که
شماهم همیشه با ما باشید.
مرسی

 

 

پیوند ها

حرف دل....آبجی جونم

قلب شیشه ای....نسیم جون

عشقولانه های منومیلادی....نازی ومیلاد

2عاشق....الهام وشاهین

بامن بمون عشق من...سارابلاو علی

عاشقانه های تیناو رضا....تیناورضا

طنز نویس....آقا سروش

پسرآبی ودخترصورتی....رامین ومانیا

عکسهای توپ ومطالب خوندنی....عسل

یادگارعشق ما....آقامنصوروترانه جون

يافته هاي روزمره....آقا هادی

مرجان هاي دریایی....مرجان جون

گالری عکس....ژیلا جون

ميخوام كنارم باشي....آقامجیدوگلش

*س*ک*و*ت*....یه دوست

 

مطالب اخير

يادگاری9

یادگاری8

یادگاری7

یادگاری6

یادگاری5

یادگاری4

یادگاری3

یادگاری2

یادگاری1

معرفی

 
 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 

يادگاری9

 

قبل از هرچیز قلبم را می شکافم و قطره خونی به نام سلام هدیه می دهم

سلام

وای که چه قدر دلم برای همتون تنگ شده بودراستش یه سفر کاری برای

سوشا پیش اومد که مجبور شدیم یه مدتی بریم دبی تا بتونه کارای شرکت رو سرو

سامان بده ازاونجا که منم اصلا دلم نمی یومد سوشا رو تنها بذارم به همین

خاطر باهاش رفتم چون نمی تونستم توی اون کشور غریب همسرم رو تنها بذارم

و اولش قرار بود که فقط دوهفته اونجا باشیم اما طول کشید و هول و هوش

یک ماه ونیم شدو تارا هرروز زنگ می زد وکلی غر به من می زد که تو قرار بود

فقط دوهفته اونجا باشی نه یک سالو آخرش هم برمی گشت و می گفت که

اگه دستم به سوشا برسه سرشو می کندم می ذارم روی سینش تا بفهمه که

دیگه خواهر منو اینقدر از مادور نکنهالبته به ماهم خیلی سخت می گذشت

ما تا اون موقع اینهمه مدت از مامانم اینا دور نبودم حتی زمانی که رفتیم ماه عسل

و این اواخر که اونجا بودیم دیگه خیلی بهونه گیر شده بودم و همش به سر شوشویی

بیگناه و مظلومم غر می زدم و همش بهونه های مختلف می گرفتم و کمترین

موضوعی کافی بود تا بشینم و گریه کنم و سوشای عزیز و همربونم هم دائم

بغلم مي كرد و می بوسیدم  و دلداریم می داد خدایا به خاطر شوشویی

مهربونم که بهم دادی هزاران بار شکرت و اونجا خیلی کم خونه بودم و همین

خاطر اصلا وقت نمی کردم که بیام وآپ کنم و از همه شما دوستای گلم هم

تشکر می کنم و البته مخصوصا از عسل خانوم گلم که از دستم ناراحت

شده بودن عسل جونم ببخشید

 

                 

 

خوب بریم سر ماجرای خودمون

اونسال امتحانات من خیلی نتیجه اش خوب از کار در نیمومدولی سوشا تونست 

با معدل خوب فارغ تحصیل بشه و همین که درس سوشا تموم شده بود برای

من کافی بود و من از این بابت خوشحال بودمکه بالاخره می تونیم زندگیمون

رو شروع کنیم اولش هم تصمیم داشتیم که همون تابستون عروسی کنیم و بریم

خونه خودمونامادوباره تصمیمون بنابردلایلی تغییر کرد.اونسال مااولین مسافرت

مشترکمون رو رفتیمکه خیلی تجربه نازی بود شاید همه اولین مسافرتشون

با همسرشون رو برن شمال یا کیش و ... اما ما رفتیم جنوب ماهشهر و دخترخاله

سوشا هم خونشون اونجا بودوای جای همتون خالی خیلی خوش گذشت

و فقط تنها مشکل من این بود که این دختر خالش یه دختر کوچولوی ناز به اسم

پرمون داشت و این کوچولو خیلی گریه می کرد شباروز خیلی آروم

بود ولی وای شب خدا به داد برسه خونه رو با همه و وسایل و آدماش درسته

قورت می دادروز اولی که رسیدم اونجا دختر خالش خیلی ذوق زده شده

بود تا اون موقع هم ماهمدیگه رو ندیده بودیم و من همش به سوشا می گفتم

چهکار کنم من روم نمی شه بیام اونم خیلی خونسرد بهم می گفت که هایدآ

وشوهرش خیلی خونگرم هستن که واقعا هم همینطور بود روز آخری که می

خواستیم بیایم دل کندن ازشون برامون فوق العاده سخت بود اونا اومدن فرودگاه

بندر امام سراغمون و من اونجا بود که فهمیدم چه قدر در مورد اونا اشتباه

می کردم هایدآ خیلی دختر نازی بود و فقط هم ۲۰سالش بود اما می گفت که

سه ساله ازدواج کرده و سه ماهم هست که پرمون به دنیا اومده و شوهرش

هم ارشی یا خیلی مهربون و شوخ طبع بود وقتی کنارش می شستی از خنده

منفجر می شدیاونروز صبح ما ساعت ۱۰ صبح بود که رسیدیم و منم

حسابی خوابم می اومد فکر کنم از بندرامام تا خونه هایدآ اینا ۴۵ مین طول کشید

وقتی رسیدیم اول صبحانه خوردیم و بعدش من و سوشا یه خورده خوابیدیم تا

خستگیمون در برهو نزدیکای یک بود که بلند شدم و دیدم که سوشا نیست

و از اتاق که اومد بیرون دیدم نشستن و دارن صحبت می کنن منم سلام دادم

و نشستم و چند دقیقه بعد صدای گریه پرمون کوچولو بلند شدو هایدآ همون

طوری داشت می رفت سمت اتاق پرمون به من گفت اگه می خوای طناز جون

برو یه دوش بگیر فکر کنم مزه بده منم ازش تشکر کردم و سوشا هم حرف هایدآ رو

تائید کرد و گفت برم خستگی منو که از جونم خارج کرد تو هم برو خوبه و بنده

نیز رفتم که دوش بگیرمو وقتی اومدم بیرون دیدم میز رو چیدن و فقط منتظر منن

عذرخواهی کردم ونشستم و ارشی یا حسابی موقع غذا سربه سر منو سوشا

گذاشت و همه حسابی خندیدیم و بعدش هم پرسید که برای بعدازظهرچه بر

نامه ای دارید که منو سوشا همه چیزو به خودشون واگذار کردیم و قرار شد که

بریم توی شهر و بگردیم البته اونقدر هوا گرم بود که نتونستیم زودتر از ساعت

۸ بریم بیرون راستی گفتم توی شهر چونکه شوهر هایدا توی پتروشیمی بود

اونا توی شهرک صنعتی بعثت که تقریبا نیم ساعت با شهر فاصله داشت زندگی

می کردناونروز کلی خرید کردیم چون واقعا قیمت هاشون مناسب بود و البته

ارشی یا دائیم به ما گوشزد می کرد که قیمتهای گناوه و دیلم مناسبتره

شما هم اونشب توی یکی از رستوران های ماهشهر خوردیموای که چه قدر

غذاهاشون خوشمزه بود منو که تا حدی خوردم که دیگه در حال منفجر شدن

بودم و پیشنهاد دادم که یه کمی پیاده روی کنیم تا غذا هامون هضم بشه و که

هایدآوارشی یا گفتن برگردیم شهرک اونجا بریم پارک جلوی خونشونآخه جلوی

هر سه تا آپارتمان یه پارک بودو ماهم قبول کردیم و تا برگشتیم دیگه ساعت دوازده

نیمه شب بود ولی با این وجود پارک فوق العاده شلوغ بودو هایدا به من گفت

تعجب نکن چون زندگی اینجا تازه از ساعت ۷و۸ شب به خاطر گرمای هوا شروع

می شه و ارشی یا برامون یخ دربهشتخرید و تازشم کلی با هایدا تاب تاب

بازی کردیمو سوشا و ارشی یا هم کلی بهمون خندیدنولی

ما کار خودمون رو می کردیم و دیگه تقریبا ساعت ۳ بعداز نیمه شب بود که رفتیم

خونه و می خواستیم مثلا بخوابیم که پرمون خانوم شروع کردن به گریه کردن

منم که اصلا حوصله گریه بچه رو نداره حسابی کلافه شده بودم و بالش رو

گذاشته بودم روی سرم که صدای گریه پرمون رو نشنوم و سوشا هم دائیم بهم

می گفت پس تو می خوای با نی نی خودمون چه کارکنی؟و منم می گفتم

من که بچه نمی خوام تو اگه می خوای باید یه فکری به حال خودت بکنی اصلا

به من چه؟فردای اونروز قرار شد که بریم گناوه از ماهشهر تا گناوه ۳ ساعت

راه بود درست جادش کویری امابه ما خوش گذشت و خیلی حوصلمون سر نرفت

اول که رسیدم چون دیگه موقع ناهار بود آقایون رفتن غذا گرفتن و رفتیم کنار دریا

خوردیمو بعدش هم رفتیم توی آب که کلی مزه دادو همدیگه رو خیس کردیم

و بعدش هم که اونجا اون موقع اینطوری نبود که جدا باشهالبته الان هم

نمی دونم جدا شده یا نه چون دیگه نرفتمخانوم ها از آقایون و برای خانوم

ها

دوش باشه بنابراین ارشی یا برامون چادر زد تا بتونیم ما لباسامونو عوض کنیم

و بعدش هم رفتیم توی بازاراش و حسابی خرید کردیم البته لباس های شیک

زیاد نداشت ولی گل ها و مجسمه و چیزهای ریز نازی داشت و مواد خوراکیش که

فوق العاده ارزون و مناسب و خوشمزه بود و لوازم و تحریر های خوبو مناسبی

داشت و منم کلی دفتر های فانتزی و خودکاراکلیلی برای خودم و تارا گرفتم

آخه منو تارا عاشق خودکار اکلیلی هستیمو اونشب هم شام رو گناوه خوردیم

و ساعت دوازده و اینا بود که دیگه برگشتیم ماهشهر و به فرداش هم رفتیم سمت

خرمشهر و آبادان خرمشهر که بودیم می خواستیم سوار قایق موتوری بشیم

که همش دیدیم ارشی یا مخالفت می کنه و می گه نه با پرمون صلاح نیست

و منم کفشیدم که پرمون بهانه است و نگو خودش می ترسه ولی ما این

طوری با خودمون بردیمشو من ماجرا رو برای سوشا گفتم و سوشا اولش

می گفت نه فکر نکنم این به خاطر پرمون می گه ولی توی قایق

فهمید که پرمون بهونه است و کلی با سوشا خندیدیم و اونشب تصمیم

گرفتیم که شام بریم پارک جلوی خونشون و شام هم از خونه ببریم سر راه وسایل

اسنک خریدن و خونه آماده کردیم و برای شام رفتیم بیرون وکلی هم خوش

گذشت و کلی بازی کردیم با هایدا وسوشا بدمینتون بازی کردیم و ارشی یا

هم همش بهمون می گفت می خواید برم براتون نوبت تاب بگیرم؟ و خودش

هم می خندید.ساعت یازده و چندمین بود که پرمون بی قراری می کرد و تصمیم

گرفتیم که بریم خونه و وسایل رو کمکشون بردیم تا در خونه سوشا توی راه به

من گفت موافقی بریم قدم بزنیم؟منم که ازخدا خواسته قبول کردمو اول

رفتیم وسایل رو گذاشتیم خونه و بعد اومدیم بیرون و حسابی هم عقشولی شدیم

 و سوشا هم برام آلوچه گرفت و منم فقط سه تادونه بهش دادم و همشو

خودم خوردم و اونم همش می گفت آخه نمی دونم تو چهطوری اینو به این ترشی

می خوری؟و فردای اونروز ما برای ساعت ۹شب بلیت داشتیم و بنابراین

تصمیم گرفتیم که جایی نریم و همش توی خونه بمونیمو البته بعدازظهر ساعت

۵ رفتیم سینما فیلم چپ دست که سوشا قبلا دیده بودش و می گفت قشنگ

نیست حیف وقت که آدم برای اون بزارهاما ما رفتیم . اونقدرا هم که سوشا می

گفت بد نبودو ساعت ۷ از خونه دراومدیم تا به موقع برسیم و البته خیلی هم

زود رسیدیم و هواپیما هم ۱ساعت تاخیر داشت

 

خوب دوستای گلم بازم مثل همیشه طولانی شد

 

واقعا شرمنده

 

همتون رو خیلی دوست دارم

 

بوسبوسبوس

 

بای تا های دیگر

 

چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 |

 

یادگاری8

 

سلام به همه دوستای خوب و بامعرفتم

امیدوارم که حال همگیتون خوب خوب باشهحال منو شوشو جونم هم خوفه

و دلم حسابی برای همتون تنگیده بودببخشید که یه چندوقتی نبودم آخه

با مامانم اینا رفته بودیم مسافرت البته ماقصد رفتن نداشتیم ولی به خاطر اینکه

خیلی وقت بود اصفهان نرفته بودم سوشا پیشنهاد داد که ما هم بریم منم که از

خدا خواستهو از اون طرف هم اومدیم و رفتیم یه دوروزی نمک آبرود بودیم

آخه یکی از دوستای تارا که باهم صمیمی هم بودن خونشون رو می برن اونجا و

ماهم به دعوت اونا رفتیم خونشونو جای همتون خالی بود خیلی خوش گذشت

ولی توی این چند روز که ما اونجا بودیم هوا فوق العاده گرموشرجی

بودو ماکه به قول تارا دیگه سوخاری شدیم ولی درکل خوب بود کلی صدف

جمع کردیم لباس های باحالی هم داشتن و جیب شوشویی رو خالی کردیم

و برگشتیم

 

 

 

خوب بریم سر ماجاراهای خودمان

امتحاناتمون شروع شده بود و دیگه خیلی مثل قبل برای گشتن وقت نداشتیم

و سوشا هم که اونسال آخرین سال و آخرین ترم دانشگاهش بود و بیشتراز

من درگیر بود و وقتایی که من وقت داشتم اون وقت نداشت و هردومون حسابی

کلافه بودیمو به همدیگه دلداری می دادیم که اینروزا تموم می شه و مادوتا

تا چند مدت دیگه مال هم می شیمو اونوقت دیگه هیچ کس و هیچ

چیزی نمی تونه مادوتا رو از همدیگه جدا کنهولی در این هیاهو یه اتفاقی

افتاد که همه چیز رو تا دوسه روز بدتر کرد و هردومون حسابی از دست همدیگه

عصبانی بودیممن یکی از فامیلامون خاستگارم بود که یه چندوقتی هم

بود که با خانوادش از ایران رفته بودند البته برای تفریحو از ماجرای 

نامزدی من خبر نداشتن تا اینکه به ایران اومدن واومدن خونه ما وکلی هدیه و

کادوبرای من اورده بودن البته نه تنها برای من بلکه برای تارا و مامان و بابا هم

هدیه هایی اورده بودن که البته بیشتر اونها به من اختصاص داشتو اونا که از

هیچ چیزی خبر نداشتن اونشب از من برای پسرشون خاستگاری کردن و ما همه 

هاج و واج مونده بودیم ومامانم گفت طناز نامزد کرده چندشب قبل هم مراسم 

نامزدیش بود و که ناگهان پروپرو خواهرش برگشت و گفت نامزد کرده ازدواج که

نکرده؟ منم دیگه داشتم آتیش می گرفتم و دیگه نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم

و تارا هم همش دست منو فشار می داد و می گفت طناز توروخدا چیزی

نگو مامان و بابا جوابشونو می دن ولی من دیگه طاقت نیوردم و گفتمهیچ

می دونی داری چه وری می زنی من عاشق شوهرم هستم و امکان نداره که 

شوهر ناز و مهربونم رو با برادر عوضی تو عوض کنم تو خجالت نمی کشی؟

و بعدشم بلند شدم و رفتم توی اتاقم و از پشت درو قفل کردم و نشستم و حسابی

گریه کردم اما خودم هم دلیل گریه هامو نمی دونستم چندبار سوشا تماس 

گرفت ولی جواب ندادم و همش رد تماس می زدم و اصلا هم دلیل کارهای خودم رو

نمی دونستمتارا چندبار اومد در اتاقم اما جواب ندادم و صدای مامان رو می

شنیدم که می گفت بذار تنها باشه فردای اونروز وقتی برای صبحانه پایین رفتم

تارا داشت اماده می شدتابره و امتحان بدهو مامان وباباهم داشتن صبحانه می 

خوردن ازشون معذرت خواهی کردم بابت رفتار دیشبم و بوسیدمشون و نشستم

و تارا خداحافظی کرد و رفتو دیدم بابا بهم گفت طناز جان اتفاقا خوشم اومد که

دیشب اونطوری از شوهرت دفاع کردی من می دونستم که شما سوشا رو دوست

داریداما حالا دیگه کاملا به عشقتون ایمان اوردم وبعدش بوسیدم ورفت 

و همون طوری که داشتیم صبحانه می خوردیم مامان گفت حالا می خوای چهکار

کنی ماجرا رو به سوشا می گی یا نه؟و منم گفتم دلیلی نداره که به سوشا 

بگم برای چی ذهن اونم مشغول کنم؟ولی مامانم برام توضیح داد که اگه الان

سوشا ماجرا رو از زبون خودت بشنوه و از ماجرا مطلع بشه بهتره بعدشم اتفاق

خاصی که نیوفتاده که تو اینقدر بزرگش می کنی و خودت عذاب می دی؟خودت

قضاوت کن طناز اگه یه بار توی عروسیتخانواده ... دعوت باشن و تو هم که

اونها رو می شناسی حرف اصلا توی دهنشون نمی مونه و همه جا اون حرف

رو می زنن برگرده و به سوشا بگه اونوقت سوشا درمورد تو چه فکری می کنه

اونوقت بیا و راضیش کن که تو چه طوری جلوشون به خاطر شوهرت ایستادی

خودت که می دونی سوشا درمورد تو چه قدر حساسهحالا دیگه خود

دانی بعد رفت که حاضر بشه و بره سرکار نمی دونستم باید چهکار کنم راستش

از عکس العمل سوشا می ترسیدم و سردرگم بودم اونروز فهمیدم که زندگی

همش روزهای خوش و خرم نیست و روزهایی هم هست که دلت غصه دار بشه

ولی این برام مهم بود که من سوشا رو عاشقانه می پرستیدم و اونم منو

بالاخره با سوشا تماس گرفتم

الو سلام خانومم خوبی گلکم

سلام عزیزم خوبم مرسی سوشا باید ببینمت

چه عجب بالاخره دل خانوممون برامون تنگ شد

دلم که برات یه زیزه شده ولی می خواستم درمورد موضوعی هم باهات صحبت

کنم

طنازم چیزی شده عزیز دلم چرا صدات یه جوریه بگو چی شده نگرانم کردی

چیز خاصی نیست ولی باید ببینمت و اونوقت برات می گم خودت رو نگران نکن

جیگرم فقط یه موضوعی پیش اومده اگه تو هم ازش خبر داشته باشی بهتره

همین این که دیگه نگرانی نداره فدات خوب حالا کی همو ببینیم؟

من تا ساعت ۱ سرجلسه هستم تا ۲ خودم میام سراغت خودت تنها ظهری

راه نیوفتی تو خیابون خونه باش میام سراغت

باشه خوشملم فعلا با بای

قربانت عزیزم مواضب خودت باش خدافظ

وقتی تلفن تموم شد تا ساعت دو هزار بار با خودم مرور کردم که چی باید به

سوشا بگم چه طوری باید بهش بگم ساعت نزدیکای یک بود که آماده شدم و

همون مانتویی رو پوشیدم که عخشم دوست داشتتازشم اصلا آرایش

نکردم و موهام رو هم خیلی بیرون ننداختم و منتظر شدم تا شوشویی بیاد

سراغم و دقیقا ساعت ۲بود که دیدم داره می زنگه و سریع رفتم در رو باز کردم

و گفتم نمی یای داخل گفت نه زود بیا پایین خیلی گرسنمه بریم یه چیزی بخوریم

و دیگه سریع رفتم پایین و کلی بوس بوسی کردیم آخه شوشویی رو یک

روز و نصفی بود که ندیده بودم و دلم براش حسابی تنگیده بود

قربونش بشم مثل ماه شده بود آخه به سوشا رنگ آبی آسمانی خیلی خیلی

میاد و دقیقا مثل یک تیکه ماه می شه فداش بشم الهیاونروز هم یه بلوز

اسپورت آبی آسمانی با همون شلوار و کفشی که خودم براش گرفته بودم تنش

کرده بود و خلاصه سوار شدیم و رفتم یه رستوران و سوشا مثل همیشه منو غذا

رو داد دست من تا من برای هردومون غذا سفارش بدم ولی من اونو روی  میز گذاشتم

و گفتم من چیزی میل ندارم تو برای خودت هر چیزی می خوای سفارش بده

سوشا انگار تازه یادش اومده بود برای چی بهش زنگ زدم گفت درمورد چی می

خواستی باهام صحبت کنی؟اتفاق خاصی افتاده؟ نه چیزی نیست و فقط

می خواستم از یه ماجرایی که دیشب اتفاق افتاده تو هم خبرداشته باشی و بعدشم

ماجرا رو براش تعریف کردم و سوشا رو می گی انگاریکی روش بنزین ریخته بود و

منم با حرفهام آتیشش زدموای خدایا تا اون موقع عصبانیتش رو ندیده بود بدوبیراه

بود که به اون بیچاره می داد و همش می گفت خجالت نمی کشه پسره عوضی

نکبت که اومده از زن من خاستگاری می کنه تو اصلا به چه حقی تو اون مجلس

رفتی برای چی اجازه دادی که اون احمق این حرفها رو بزنه و از این حرفها و منم

هرچی سعی می کردم آرومش کنم نمی شد و آروم آروم فقط اشک می ریختم

 و دیگه نمی دونستم چی بگم تا اینکه دیدم اگه بخوام سوشا رو همینطوری

بذارم خودش یک طرفه به قاضی می ره و قضاوت می کنه و خودش هم حکم صادر

می کنه و اون حکم رو اجرا و منم عصبانی شدم و گفتمتو اصلا میدونی

من از دیشب تا حالا چه حس و حالی داشتم بعدشم اون بدبختا که از ماجرا خبر

نداشتن که من نامزد کردم کف دستشون رو باید بو می کردن آره آقا سوشا خوب

داری هرچی دلت می خواد بهم می گی و حتی حاضر نیستی چند لحظه  منطقی

فکر کنی فکر نمی کردم که اینقدر بی منطق و کله شق باشی تو واقعا در مورد

من چی فکر کردی؟ خجالت نمی کشی که نامزدت رو اینطوری محکوم می کنی

بیا و از مامان اینا بپرس که دیشب چهطوری جوابشون رو دادم و زدم توی دهنشون

بعد تو درمورد من اینطوری فکر می کنه واقعا که و کیفم رو برداشتم و از رستوران

اومدم بیرون و از پشت سرم صداش رو می شنیدم که داشت صدام می زد و اما

من توجهی نمی کردم و داشتم به راهم ادامه می دادم و و معلوم بود دوید

و اومد ایستاد جلوم و گفت می رسونمت خونه و منم گفتم لازم نکردم و می خواستم

برم که نذاشت و صدراهم شدو دستم رو کشید و گفت نمی خواد ظهر خودت

تنها بری و معلوم بود که هنوز هم عصبانی و اما خودش رو داشت خونسرد نشون

می داد و منم پیش خودم فکر کردم که بهتر خیلی باهاش مخالفت نکنم

و سوارشدم و اما توی راه هیچ کدوم از ما حرفی نزد و دم در خونه هم تازه اصلا

بهش تعارف نکردم که بیاد بالا و خدافظی کوتاهی کردیم و منم رفتم خونه اونشب

اولین شبی بود که بدون اینکه قبل از خواب با سوشا حرق بزنم و بهم شب بخیر بگیم

رفتم توی تختخواباونشب خیلی خوب خوابم نبرد و همش توی فکر سوشا

بودم که شام خورده یا نه چون ناهار هم که نخورده بود که بعدا بهم گفت شام هم

نخورده و به این فکر می کردم که الان داره چهکار می کنه؟فردا

صبح روی تختم دراز شده بود و داشتم درس می خوندم که دیدم دارن در اتاقم

رو می زنن فکر کردم که یا تاراست یا مامانه و به همین خاطر گفتم بفرمایید

در اتاق که باز شد دیدم سوشاست و با یه دسته گل نرگس توی دستش از دیدنش

داشتم بال درمی اوردم ولی خودم روبی تفاوت نشون دادم وصورت رو برگردوندم

که دیدم گونه گرم گرم شد دیگه نتونستم طاقت بیارم و برگشتم به طرفش و ولی

بازم خیلی سرد گفتم خودت رو لوس نکن از دستت خیلی ناراحتم فکر نمی کردم

تا این حد بی مزه باشی قربونش بشم هیچی نمی گفت و فقط نگام می کرد

و مثل همیشه اون لبخند خوشگلش رو روی اون لبای نازش داشت و همون باعث

شد منم یه لبخند کوچولو بزنم و بعدش سوشا بخلم کرد و گفت هرچیزی بهم

بگی حقمه ببخشید عخش خوشگلم که دیروز دلت رو شکستممی

بخشیم خانومم ؟ منم که حسابی از دیدنش خوشحال شده بود گفتم مگه می شه

عزیزترینم رو نبخشم و بعد دیدم سوشا خیره شده توی چشمام و بعدش دیدم

کم کم  داره صورتش نزدیک صورتم می شه جاخورده بودم اما هیچ حرکتی نمی

تونستم بکنم و شاید من مشتاقتر از سوشا بودم و صورتش اونقدر نزدیک صورتم

بودم که کاملا گرمای نفس هاش رو احساس می کردم و بعدشم...

وقتی صورت سوشا ازم دورتر می شد و منم چشمهام رو باز کرده بودم هر دومون

افتادیم خنده به خاطر کار احمقانه دیروز که چه طوری همدیگه رو عذاب دادیم

اونشب خدا رو به خاطر این همه لطفی که در حقم کرده و بهترین همسر دنیا

رو نصیبم کرده هزاران بار شکر کردم

خدا جونم مرسی  

از همه شما دوستای خوبم هم تشکر می کنم که با وجود اینکه طولانی بود اما

خوندید

موفق باشید

همتون رو خیلی دوست دارم

بای

شنبه چهاردهم شهریور 1388 |

 
دنیای کدهای جاوا اسکریپت .